شمارهٔ ۲۳۲
ترا چون بی پناهان آفریدندمرا چون دل پریشان آفریدند
ترا چون برق خندان آفریدندمرا چون ابر گریان آفریدند
ترا مغرور وفتان آفریدندمرا محروم وحیران آفریدند
ز صبح اندازه ای اول گرفتندچو چاک آن گریبان آفریدند
برای قتل عام صبر و آرامترا صف های مژگان آفریدند
ز لعلت صورت جان نقش بستندز مویت سنبلستان آفریدند
ترا چون دف ز مد پرگار بستندمرا چون چنگ نالان آفریدند
ترا مجموعه خوبی نوشتندمرا اجزا پریشان آفریدند
هدف چون شد سویدای دل ماخدنگ ناز جانان آفریدند
برای جلوه حسن آیینه می خواستدلم تا دیده حیران آفریدند
پی چوگان زلف و کوی خالشز چاک سینه میدان آفریدند
دلیل اینکه فهم عام کند استازآن رفتند و برهان آفریدند
چو گستردند خوان آفرینشمحبت را نمکدان آفریدند
نگردد تا دلی غافل ز حسنشبتان غارتگر جان آفریدند
چه شد تدبیر اگر گردد زره بافکه از تقدیر پیکان آفریدند
نبیند پخته ی دانش عذابیکه آتش بهر جانان آفریدند
چو معنی در عبارت آدمی رابه خوان لطف مهمان آفریدند
لطیف افتاده اجزا مردمک رازمین لطف انسان آفریدند
خسیس از هر کمالی به نصیب استکه خس را بهر نقصان آفریدند
بود دانش بهشت نقد ما راکه دوزخ بهر نادان آفریدند
بهشت وحور در دانش بود درجز دانش نور ایمان آفریدند
به دانش هفت خوان طی می توان کردز دانش خوان احسان آفریدند
ز نورس چشم............................... مرز خوبان آفریدند