شمارهٔ ۲۳
الهی رام الفت ساز این وحشی نگاهان راکه تا کردم به گرد سر چو کاکل کجکلاهان را
ز بالیدن شود هر ذره خورشید جهان تابیدهد چون پرتو او پرورش بیدستگاهان را
غزالی در کمند وحشتم دارد که از شوخیخیالش سر به صحرا میدهد آهو نگاهان را
زدی بستی شکستی خَستی آزردی و افکندیجوابت چیست فردای قیامت دادخواهان را
دهان زخم دل خمیازهی زخم دگر داردچه اعجاز است یا رب تیغ این مژگان سیاهان را
مرصّع قبضه خنجر، ترکی از من برده دل نورسکه میسازد نگار دست خون بیگناهان را