گنج

شمارهٔ ۲۲۶

۹ بیت
ناقصی با من نفس از نکته سنجیدن زندلاف هم چشمی به دریا چشمه ی سوزن زند
از قصور فهم می سازد فروغش بیشتربرچراغ لعل بد گوهر اگر دامن زند
خصم چون بیند به کف مُهر طلای بیغشمچون نگین چپ بسته با من سکه بر آهن زند
گرمی هنگامه ی من پرده سوز افتاده استهر که دارد پاس عرض خویش اینجا تن زند
در مصافم خصم بی سرمایه عاجز مانده استزخم را خود می خورد شمشیر اگر بر من زند
عالم معنی است در زیر نگین لفظ منمُهر باید معاند بر لب گفتن زند
از کدورت هر که با صافی دلان زد بر جلاسیلی زنگار بر آیینه ی روشن زند
آنکه اول خوشه چینی بود از صحرای مااین زمان چون گاو شاخ جهل بر خرمن زند
هر که از حق چشم پوشد نورس از سنگین دلیتیشه ی جرات به نخل وادی ایمن زند