گنج

شمارهٔ ۲۲۵

۸ بیت
بحر را در دل چو عکس مهوشت جا می کندموج را چون هاله آغوش تمنا می کند
با بزرگی در نظر چون مردمک آیم حقیرمعنی بسیار من در لفظ کم جا می کند
عشق بالا دست را جانان بود در آستینکوهکن شیرین خود از سنگ پیدا می کند
کلک مانی چهره پرداز خجالت می شودخامه ام چون بر ورق نقش توانشا می کند
مهوشی دارم که از عرض تجلی در خرامنقش پایش خاک را خورشید سیما می کند
در بیابان ناله ی زنجیر ما آشفتگانکوه را چون آه مجنون دشت پیما می کند
چون زند موج تبسم لعل می گونش به باغدر ایاغ لاله شبنم کار صهبا می کنند
آفرین بر طرزت ای نورس که نظمت در غزلخون ز حسرت در دل عقد ثریا می کند