شمارهٔ ۲۲۴
ترا سرمایه ی جان آفریدندبرای بی برگ و سامان آفریدند
ترا شمع فروزان آفریدندمرا دود پریشان آفریدند
ز لعلت جوهر جان آفریدندز خلقش باغ رضوان آفریدند
قضا چون بر خدنگ ناز پرستزمژگان تو پیکان آفریدند
حباب آب حیوان گرد کردندترا چان زنخدان آفریدند
چون از صبح آفتاب ایجاد کردندترا کوی گریبان آفریدند
به دل تصویر لعلت را کشیدنددر آتش آب حیوان آفریدند
نماید تازه تا زخم دلم رادهانت را نمکدان آفریدند
بهاری گلشن فردوس من شدترا بر لاله ریحان آفریدند
ز دیدار تو چون نظاره گل چیدز اشک دیده گلدان آفریدند
ز حسن و فتنه ی چشم و نگاهتمحیط و موج و طوفان آفریدند
تبسم را به لعلت عرض دادندبه جنت غنچه خندان آفریدند
بلا کردند بالای تو بردلپی هر درد درمان آفریدند
چو صورت بست اسلام از سلامتز ایمان تو ایمان آفریدند
نگاه لطفی از چشم تو دیدماز این کافر مسلمان آفریدند
مترجم چون نگردد مصحف حسنخطش تفسیر قرآن آفریدند
ندارد زخم پیکانش حسابیبلی نعمت فراوان آفریدند
ندارد کوتهی از زخم تیغشسحاب فیض باران آفریدند
ز اشکم حسن را پیرایه بستنداز این شبنم گلستان آفریدند
عبیر پیرهن نظاره می خواستغبار خط ریحان آفریدند
ز شوخی های فکر بکر نورسنگاه شوخ چشمان آفریدند