گنج

شمارهٔ ۲۲۳

۱۱ بیت
ز چین جبهه ی او بس که نقشم خوش نشین باشدسواد چهره ام رشک نگارستان چین باشد
مرا از خاکساری نقش پا مسند نشین باشدبه کوته دستی من آستین فغفور چین باشد
نبیند گر لبش را یک نفس قالب تهی سازدمگر بر خاتم نظاره ام لعلش نگین باشد
به یاد غنچه ی دل بس که لبریز شکفتن شدز صد جا خنده اش چون شاخ گل در آستین باشد
خیال آن تن نازک چنان لطفی به من داردکه خار بستر من موج بوی یاسمین باشد
ز موج چین نازش کشتی ام لبریز گوهر شدمرا آیینه ی اختر نما صبح جبین باشد
قیامت از خجالت خویش را ظاهر نمی سازدچو بیند قامتش معراج رعنایی همین باشد
مرا بی باده عقل و هوش شد پا در رکاب از غمچرا آن شاخ گل مستانه در آغوش زین باشد
خیالم از نگاهش رنگ صد اعجاز می ریزدمرا سرمشق فکر آن نرگس سحر آفرین باشد
به زلف از چهره رفتی گرد راهش را ز بی راهیتوجه این چنین باشد به غیرت این چنین باشد
نبیند تا رخش نورس خراش از ناخن دخلیحصار گوهر نظمم ز الفاظ متین باشد