شمارهٔ ۲۲۲
تا ز خط مشکبار او رقم پرور شودخامه در بحر کفم فواره ی عنبر شود
جلوه اش در چشم عارف می زند موج ظهورماه من پنهان اگر چون آب در گوهر شود
در گلستان از خیال شوخی مژگان اوشاخ گلها را مشبک غنچه چون مجمر شود
هر کجا از لعل آتش رنگ رنگ شعله ریختمرغ آتش خواره ی آن ماهی کوثر شود
بی در تو در گلشن ز برق آه آتشبار منغنچه اخگر دود سنبل سبزه خاکستر شود
بس که دارد بی رخش در پرده شور رستخیزگر فشارم دیده جیبم دامن محشر شود
چشمه ی چشم ترم را اشک آسان رو نداددل شود دریای خون تا ابر مژگان تر شود
با همه دریا ضمیری نیست از نورس عجبچون صدف گر درج نطقش مخزن گوهر شود