شمارهٔ ۲۲۱
سر سرگشتگی چون محبت بینم در کنار خودنیایم چون خط پرگار از گردش به کار خود
ز جستن های نبض خویش کسی واقف نمی گرددندارد هیچ کس چون عطسه در دست اختیار خود
حباب جرم من اشک ندامت پاک می سازدبه چشم عاقبت بین دیده ام روز شمار خود
نگه پا در حنا از اشک گلگون است چون مژگانبه روز وصل من دستی ندارم بر نگار خود
چراغ عمر روشن از غبارم می توان کردنچو بینم سایه سرو ترا شمع مزار خود
در آهن از سبک روحی بود چون آب جولانمعجب رو بین دژی چون عکس می بینم حصار خود
چون برگ گل کسی پاس شمیم گل نمی داردمبادا هیچکس آواره نورس از دیار خود