گنج

شمارهٔ ۲۲۰

۱۴ بیت
اشکم از پرتو مهر تو ضیایی داردشبنم آیینه ی خورشید نمایی دارد
گره از کار دلم عقده ی زلف تو گشوددر گره عقده ی من عقده گشایی دارد
گوهر اشک مرا جام جهان بین صدف استدیده تا سرمه زخاک کف پایی دارد
نغمه قرب ز جویایی خود می شنومکاروان حلبم بانگ درایی دارد
واصل دوست به همراهی حیرت شده ایمراه گم کردن ما راه به جایی دارد
تا بری ره به شفا خانه حکمت هایشهر دوا دردی و هر درد دوایی دارد
آه دل سایه ی تاثیر به عرش اندازدنخل این باغ عجب نشو و نمایی دارد
بیشتر و سایل و محتاج به حق شاهان اندشاه آن است که چون شاه گدایی دارد
دل که از طره ی او حبل متین خواسته استبر سر چاه ذقن لغزش پایی دارد
پنجه اش شانه کش طره ی عمر ابد استهر که در دشت سر زلف رسایی دارد
بر تن از موج الف چون نکشد آب حیاتچون دم تیغ تو دل آب بقایی دارد
هر که را حجت حرف از رگ گردن باشددر گهر چون سخن خویش خطایی دارد
کرده بی واسطه تسخیر جهان در نفسیهر که چون صبح دم صدق و صفایی دارد
نیست پر دور اگر طی شده راه طلبشهمچو دل نورس ما راهنمایی دارد