شمارهٔ ۲۱۵
صبحدم چون گل شفق گون باده ام را ترکنیدگل عذاران بر سر خاکم دماغی تر کنید
سایه ای از کاکل مشکین به خاکم افکنیدقالب خشت مزارم طبله ی عنبر کنید
مجمراز جعد مشبک بر سرخاکم نهیدعود سوز ناله ی نی را فروزان تر کنید
در بغل گیرید خاک تربتم چون نوبهارخلعت از تشریف چون شاخ گلم در برکنید
جام لبریز از شراب بوسه بر خاکم زنیداز دعای من قدح ها پر می کوثر کنید
قبه های نورم از سیب ذقن صورت دهیددر تجلی غوطه ور خاک مرا بهتر کنید
چهره پرداز بهشت از جلوه ی نازم شویدتربتم را دم به دم آرایش دیگر کنید
از حیای حسن مشعل بر سر خاکم زنیداز عرق چون جبهه لوحش درجی از گوهر کنید
گر مرا خواهید بردارید از خاک ای بتاندست را چون زلف خود بر تربتم چنبر کنید
بهر احیایم چو مژگان دست بر تر کش زنیدپرتو شمع نیازم برقی از خنجر کنید
شعله یاقوت لب را خنده می آرد به رقصموج زن خاک مرا از آب این گوهر کنید
هر رگ سنگ مزارم عشق را سر رشته ای استتار و پود کارگاه حسن از این مقبر کنید
کمتر از جام جهان بین نیست خاک تربتمسیر گلزار ارم از خشت این منظر کنید
مهد راحت خاک خود را کرده ام تن در دهیدبالش از دل از حریز روح من بستر کنید
خط به خاکم باید از پیکان مژگان ها کشیدسوره قدرم ز رنگین جلوه ها از بر کنید
دل مشبک زیر خاک از شوخی مژگان مراستدانه ی تمکین خالم نذر این مجمر کنید
جوهر شمشیر نازی عرض بر خاکم دهیدموجه ای زین آب حیوانم روان پرور کنید
چون بهار جلوه را دارم تمنا بارهانخل امید مرا بالله بار آور کنید
نیست فانوس مزارم غیر گل پیراهنانبیشتر قندیل این تربیت ز شاخ زر کنید
در نظر دارد دلم شمع نگاه گل رخاناین چراغان از چراغ خانه واجب تر کنید
با گل و مل دست بازی می کنم در زیر خاکشاهدم در آستین باشد ز من باور کنید
مطربان در بوته های شعله ی آواز خویشمنت خاکم را ز اکسیر معانی زر کنید
ای نواسازان شیرین لهجه از لطف به جااز برای بینوای خود مقامی سر کنید
رو نما شد قطره ای اینجا محیط فیض راتازند دریای رحمت موج چشمی تر کنید
از تبسم چشم دارد خواندن سی پاره ایسوره ی نوری برای نورس خود سر کنید