گنج

شمارهٔ ۲۱۴

۹ بیت
درد و داغ عشق با اجزای ما آمیختندبا کف خاکی نمی دانی چه هاآمیختند
رنگ ویرانی کند گل از گل تعمیر مابا بهار ما خزان را چون حنا آمیختند
یار با این دور گردی در دل بیمار ماستدرد بی زنهار ما رابا دوا آمیختند
تلخ گویی های هر شیرین دهانی شاهدی استنوش را با نیش این عبرت سرا آمیختند
حسن می بالد ز جانم عشق می نازد به دلتا به آب و گل مرا مهر و وفا آمیختند
غنچه می خواهد گل زخم نمایان مرابس که با مرگ گلش رنگ حیا آمیختند
از رگ ما نیشتر عرض تجلی می کندتا خیال طلعتش با خون ما آمیختند
تا پریزاد خیالش را مصور ساختندشوخی اندیشه با لطف ادا آمیختند
این جواب آن غزل نورس که گوید محتشمیک جهان شوخی به یک عالم حیا آمیختند