گنج

شمارهٔ ۲۱۱

۵ بیت
محو آن دندان گهر را آب پندارد که بردتشنه ی آن لب شکر را آب پندارد که برد
با بط می خویش را در عالم آب افکندطفل بی پروا پدر را آب پندارد که برد
جان چکار آید مرا چون رفت جانان از نظرمرغ بسمل بال و پر را آب پندارد که برد
چشم طوفان دیده را گوهر نیاید در نظرکشتی ام موج خطر را آب پندارد که برد
سوختم نورس مرا با چشمه ی حیوان چکارداغ دل خون جگر را آب پندارد که برد