گنج

شمارهٔ ۲۱۰

۹ بیت
تا عرق از روی شرم آلود جانان پاک کردداغ اختر چون شفق خون در دل افلاک کرد
خضر از آب حیات احیای ماهی می کندگرد خط لب دلم را زنده زیر خاک کرد
غنچه های لاله می آید به چشم از دل سرشکداغ شبنم تازه گل از روی آتشناک کرد
خنده ی دندان نما دارم به ابواب الجنانحسن گندم گوش انشا در دلم صد چاک کرد
گل ز روی حور در قصر زمرد چیده استهر که خالی شیشه در گلشن به پای تاک کرد
دست رد از هر سبک مغزی مرا در هم کندبحر را چون کف مکدر مشتی از خاشاک کرد
چون توان از پای کم گردید با غالب حریفکی ز راه حس توان حُسن ازل ادراک کرد
قبله ی مردم چو بیت الله گردد در جهانهر که از هر باب دیوانخانه ی دل پاک کرد
مردم چشم ترم خود را چو نورس گشته استداغ خال لب دلم را حقه ی تریاک کرد