شمارهٔ ۲۱
دل میمکد مداخل آن پشت پا مراباید به خون نشست ز دست حنا مرا
از شام خط گرفته شود صبح خاطرمدل میبرد به خطّهی زلف دو تا مرا
خون شفق ز سایه من جوش میزندپیچد چو لعل او به شکر خندهها مرا
تابیده پنجهی مژهاش را نظارهامپیچیده دست دل نگه آشنا مرا
هر عضو او ز عضو دگر دل رباتر استمانده است بیقراری دل جا به جا مرا
لعلت نظاره را رگ یاقوت کرده استدر خون کشد به موج تبسم چرا مرا
خال لبت امام صف بوسهی من استباید چو کاکلت به تو کرد اقتدا مرا
دست تو چون کلید در باغ جنت استقفل دل است عقدهی بند قبا مرا
خونم چو ریختی چه غم از روز بازخواستداغ محبت تو بود خونبها مرا
نورس چهها که میکشم از دست زهد خشکدر ناخنان کشیده نِیِ بوریا مرا