گنج

شمارهٔ ۲۰

۹ بیت
بیفشان از سحاب چشم تر اشک ندامت راکه هر یک قطره‌اش گوهر شود دریای رحمت را
اگر کوه غم از چاک دل من سایه اندازدچراغ زیر دامن می‌کند صبح قیامت را
بهار بی‌خزان در گلشن امکان نمی‌باشدز خط یار روشن کن سواد چشم عبرت را
نگارین بس که از خون پنجه‌ی انکار می‌بینمزبان تیغ می‌دانم سر انگشت شهادت را
به رنگ پنجه‌ی خورشید در گلریز زر پاشیبود گلدسته‌ی زرین ز کف گلزار همت را
به این آشفتگی در حشر اگر از خاک برخیزمچو گل بر سر زند هنگامه‌ام شور قیامت را
سیه‌کاری است حاصل چون سوادنامه‌ی خاتماگر نقش نگین بخت خود سازم سعادت را
غبارآلود آمیزش مکن آئینه‌ی خاطرکه غیر از گرد کلْفت نیست خاکی دام صحبت را
چنین آتش نوای عشق اگر نورس به حشر آیمنفس در سینه سوزد آه من صبح قیامت را