شمارهٔ ۱۹
نعمت دندان بود پیرایه بخش خوان مراتخته شد دکّان لذت ریخت چون دندان مرا
بس که دارد یاد آن زلف دو پا پیچان مراکُنده بر پا میشود زنجیر در زندان مرا
کلک نقاش از شبیهم شاخ سنبل میشودگر چنین دارد مشوّش طُرهی جانان مرا
بر محیط اشک من گردد حبابی آسمانگر فشارد آستینی پنجهی مژگان مرا
در چمن دور از گل خود غنچهی هر لالهایشعله در جان میزند چون آتشین پیکان مرا
آستین بر من فشاند از چیره دستیهای غیرچاک جیب امروز میبوسد لب دامان مرا
در حبابی چون گشاید شور طوفان بال و پرنیست جولانگاه همت عالم امکان مرا
خویش را هموار کردم نورس از فیض سخنمست از دندانهی سین سخن سوهان مرا