شمارهٔ ۲۰۷
فلک را عقده های خاطرم از ناله وابنددزسختی دانه ی من شیشه بر سنگ آسیا بندد
نمی دانم دل از راه خرد بر خود چرا بنددبه پیر عقل هر دم دختر رز شیشه ها بندد
اگر مستانه در گلزار سردم سایه اندازدزشبنم شیشه هر دم لعل او بر غنچه ها بندد
ز زور باده ام مینا علاج کار خود بیندمی ام چون مومیایی در شکستن شیشه را بندد
نمی دانم چه درمینای مشرب گوهرش داردحباب بحر فکرم شیشه بر موج هوا بندد
اگر یک صبح چون عینک به هم چشمی برون آیددر گوش تو بر خورشید تابان شیشه ها بندد
می اقبال نورس جام عیشم تر نمی سازدز همت سایه من شیشه بر بال هما بندد