شمارهٔ ۲۰۶
ز خط چو حلقه ی حیرت به گوش مردم کردز جلوه اش نگهم دست و پای خود گم کرد
گرفت موج هوا جلوه ی رگ یاقوتچو غنچه تا به چمن لعل او تبسم کرد
از آن عقیق لب آبدار دست شویکه بر غبار خطش مردمک تبسم کرد
ز ناوک ستمش شفته گشت جان و تنمچها که با جگرم چشم زخم انجم کرد
دلم که بود مریض غم از جهان نورسعلاج خویش به معجون دُردی خُم کرد