شمارهٔ ۲۰۵
به اقبال جنون آرام من سیماب می گرددسرم از جوش سودا چون سر گرداب می گردد
خیال عارضش تا شمع فانوس دلم باشدز دود آه در ویرانه ام مهتاب می گردد
هجوم غم سرشکم را زطوفان باز می داردغبار خاطرم سدّره سیلاب می گردد
چنان آغشته ی خون حرفم آید بر لب از تیغشکه چون زخم از حدیث من روان خوناب می گردد
حدیثی از لب لعل تو با مرغ چمن گفتمز شبنم در دهان غنچه ی گل آب می گردد
چنان سرگشته دارد گردش چشمی مرا نورسکه از نامم نگین چون حلقه ی گرداب می گردد