شمارهٔ ۲۰۰
شمیم انگیز گلزاری که آن نسرین بدن باشدنسیم گل غبار خاطر مرغ چمن باشد
قبول مردمک دارد به چشم نقطه ی خالشنگاهم را غبار خط عبیر پیرهن باشد
سرین را گر چه استقلال چتر نسترن باشدگریبان مشبک نوبهار یاسمن باشد
خیالم از لطافت نکهت گل را خجل داردمرا سرمشق فکر آن غنچه ی رنگین سخن باشد
بودعکس سویدای دل خون گشته عاشقتو را آن خال میگونی که بر سیب ذقن باشد
بهار جوش ریحان می توان دیدن زاندامتز موج نکهت گل گر تنت را پیرهن باشد
پر پروانه گرد و بال مژگان خیره چشمان راچو آتش پاره ی من شمع صدر انجمن باشد
به یاد گلشن رخسار او تا گریه سر کردمبه رنگ شبنم گل اشک من گل پیرهن باشد
نمی خواهد دلیلی بی سخن شمع ید بیضاندارد چشم تحسین هر که را حسن سخن باشد
ز سرو مصرعم نورس بهارستان فکرت راریاحین لفظ و معنی بوی گل خاطر چمن باشد