گنج

شمارهٔ ۱۹۹

۹ بیت
دمی گر عکس آن مه پاره در آیینه ها ماندنشان جوهرش بر تن چو نقش بوریا ماند
غبار خاطر من آبروی صبح می گردداگر چشمم به رخسارش دمی محو صفا ماند
دل من تازه کرد ایمان به ذکر سحبه حالتکه زنّار سر زلف تو کافر ماجرا ماند
که را از گرم رفتاران سر همراهی ام باشدکه برق آتشین جولان به ره چون نقش پا ماند
اگر مجموعه ی جان مقدس خوانمش زیبدسرزلف تو چون عمر ابد بی منتها ماند
شهید شامی هجر است هر طفل سرشک مننبینی چشم پر خونم به دشت کربلا ماند
نمی ماند به جا خشتی ز دیوانخانه ی هستیهمین نقش سخن بر طاق دلها از ادا ماند
اگر از کوه دردم سایه بر چرخ برین افتدچو قطب از گردش خود باز این هفت آسیا ماند
به مصر فطرت نورس اگر بی دانشی سنجدشعور آباد مغز هوشمندان روستا ماند