گنج

شمارهٔ ۱۹۷

۱۰ بیت
نمود رخ نظر اما نمی توانم کرددعا شدم اثر اما نمی توانم کرد
سواد نقطه ی خالم چو دیده روشن شدسر از خطش به در اما نمی توانم کرد
مطول سر زلفش به دستم آمده استحدیث مختصر اما نمی توانم کرد
ز خاتم دهنش همچو دل نشان گویمبه دیدنش جگر اما نمی توانم کرد
چو دانه در دم دام بلا توانم رفتز سایه اش گذر اما نمی توانم کرد
به یاد لعل لب او زخویش رفته دلمبه پای جان سفر اما نمی توانم کرد
توانم از رخ خورشید تیغ نور گرفتشب غمش سحر اما نمی توانم کرد
توچون سوار شوی در رکاب شوخی و نازز خود روم خبر اما نمی توانم کرد
به راه شوق ز صد راه می کنم پروازتلاش بال و پر اما نمی توانم کرد
چو نورس از لب او بوسه ای توانم خواستتوقع دگر اما نمی توانم کرد