شمارهٔ ۱۹۶
تا صبحدم به طرف چمن بی نقاب شدشبنم چراغ انجمن آفتاب شد
تا لاله ی رخش به چمن بی نقاب شدشبنم نگار شرم گل آفتاب شد
روشندلان زهمدمی هم مکدرندآخر غبار خاطر آیینه آب شد
پاس نفس تو راست هوادار زندگیاز دم زدن شکسته اساس حباب شد
میگون لبی که در دلم آتش فکنده استداغم که بی دماغ ز بوی کباب شد
گلی گل شکفت از می گلرنگ تا رسیدبرقع گشودنش گل رفع حجاب شد
هر صبحدم به سرکشی خرج و دخل حسنآیینه روزنامه ی آن آفتاب شد
از یاد زلف و روی تو ای رشک نوبهارآهم چو شاخ سنبل و اشکم گلاب شد
افتاده عکس خال لبت در پیاله امآخر مرا دعای قدح مستجاب شد
تا شد محیط پرتو بدر تو صدر زینگرداب نور حلقه ی چشم رکاب شد
تا شد غبار خط زبنا گوش او بلندآیینه خانه ی دل نورس خراب شد