شمارهٔ ۱۹۳
در گلستانی که آن شمشاد بالا می روداز نسیمی بال قمری سرو از جا می رود
سالک راه تمنایش چو تنها می رودمی برد غیرت بر آن خاری که در پا می رود
گر فتد نظاره ی من بی تو بروی کسیمردم چشم مرا عضوی است کز جا می رود
بیشتر شاهین اقبال سبک سر گیرد اوجاز ترازو کفه ی کم سنگ بالا می رود
تا مرا در جستجوی او سفر صورت گرفتبیشتر نقش قدم در راهم از پا می رود
دهر دارد عرصه ی تنگی که در اقلیم آنوارد اسکندر اگر گردید دارا می رود
چون جرس هر قطره اشکم را فغان گل کرده ستکاروان گریه ی من خوش به غوغا می رود
بگذرد ضعف تن من بس که از حد تا به لبناله ام خیزد ز دل امروز و فردا می رود
بس که یاد شوخی چشمش برد از جا مراپا رم آهو دلم صحرا به صحرا می رود
محو حق را مشرب آمیزشی با خلق نیستآب کی از چشم گوهر به دریا می رود
گر سمرقندش به استقبال آید دور نیستاین غزل نورس ز ایران تا بخارا می رود