شمارهٔ ۱۹۱
ماهم چو صبوحی زده بر بام برآیدمهر از شفق شرم چون گل جام بر آید
از ناز چو آن دلبر خودکام برآیدجان ز تن فتنه ی ایام بر آید
از پرده چو آن عارض گلفام برآیدکافر زبت و مومن از اسلام بر آید
گر حرف سر زلف تو بر خاک نویسمچون سنبل از اجزای زمین دام برآید
شد چهره به خورشید عذارش خط شبرنگبا صبح ندیدست کسی شام برآید
باید به مکیدن شود آن شکر لب حلشاید ز معمای دهان نام بر آید
مستم زمی گردش چشم تو عجب مستاز تربت من لاله صفت جام بر آید
در بر چو مرا دل طپداز شوق تو در بحرآب گهراز مشرب آرام برآید
زد نقش اثر از خط رخسار تو آبمشب هاست که با فتنه ایام بر آید
از گرمی عشق تو دلی را که اثر نیستچون پخته ی سودای هوس خام برآید
جا کرده ز بس ذوق نگاهت به دل منتا حشر زخاکم گل بادام برآید
داری نظر لطف به بی تابی نورسآهوی تو از وحشت دل رام برآید