گنج

شمارهٔ ۱۹۰

۵ بیت
چون زمن دامن فشان آن سرو قامت می رودچاک جیبم تا به دامان قیامت می رود
حرف صحت آشنای درد را در خون کشداره بر فرق من از سین سلامت می رود
در نظر بازی مرا کاری که رفت از پیش چشمروز تا شب کاروان اشک حسرت می رود
آتشم چون شمع جای آب می گردد به چشمبس که از پیش نگاهم کرم وحشت می رود
گشت شادی هر گره نورس دل به اقبال غمشیوسفی گویا زلیخا را به خلوت می رود