گنج

شمارهٔ ۱۸۶

۱۵ بیت
مشرب هر کس گرفتاری مبادزلف او در بند دلداری مباد
قابل ادراک لذت نیست غیرزخم تیغش بر جگر کاری مباد
دارد از خط خاطر حسنش غبارصفحه ی آیینه زنگاری مباد
می فروشد نرگسش ناز زیادچشم مردم را خریداری مباد
دارد از دلجویی من یار عارهیچ یاراز عاشقی عاری مباد
ما زچشم خویش هم ترسیده امدر نظر ما را ز کس یاری مباد
هر که پهلو داد ظالم را چوتیغیک دم امساکش زخونخواری مباد
هر که مست از جام خواب غفلت استبی خود از صهبای هشیاری مباد
کشت ما را از دوای یک نگاهنرگسش فارغ ز بیماری مباد
ریختم رنگی به وصل کاکلشاین بنا محتاج سرکاری مباد
بی سخن چون سجده خلقش می برندشاه بیت امروز بازاری مباد
هر که باری از دلم برداشته استبی نصیب از رحمت باری مباد
دین ودنیا را کند فاسد حسداین مرض بر جان کس کاری مباد
صاحب این شیوه کم آید به کارپیشه ی اصحاب پر کاری مباد
می چکد نورس ز هر مویش نیازمشرب آن طره دلداری مباد