شمارهٔ ۱۸۷
دل به سودای غم او بنده شد آزاد شدیافت گنج حسن او ویرانه شد آباد شد
از غزال چشم پرکار تو صید لاغرموحشی آمد رام شد نخجیر شد صیاد شد
کرد دل مشق نگاه از نرگسش آیینه وارساده شد پرکار شد شاگرد شد استاد شد
سبزه ی خط بر لب لعلش دل صد پاره رامرهم زنگار شد شمشیر شد جلاد شد
داغ دل از ناخن مژگان آن شیرین دهانبیستون شد جوی خون شد تیشه شد فرهاد شد
عقده ی غم در دل موئینم از موی میانکوه آهن شد کمر شد خاره شد فولاد شد
بی نسیم غنچه اش نورس مرا برگ و نوادود دل شد موج خون شد ناله شد فریاد شد