شمارهٔ ۱۸۵
تازگی داغ دلم را آه حسرت می دهدخنده ی برق این گلستان را طراوات می دهد
آستین را مشرق صبح قیامت کرده امتا به دستم ساغر آن خورشید طلعت می دهد
می زند آب گهر موج از غبار خاطرمچون خط لعلش به دل عرض لطافت می دهد
کوه را مشاطه ی حسن رم آهو کندچون به صحرا گرد راهش عرض وحشت می دهد
چون مه نو می زند شاخ غزالان موج نوراز فروغ حسن دشتی را که زینت می دهد
بس که در دل زنده شد چندین شهید آرزوجلوه ی او یادی از صبح قیامت می دهد
در رهم موج نگه سد سکندر می شودگر چنین ضعف مرا هجر تو قوت می دهد
تا قیامت ساغرش لبریز در دوران بودهر که چون خورشید می از جام همت می دهد
نشاه ی کامل نصیب می کشان ما نشدساقی این دور خوش می را به حکمت می دهد
می کشد میدان که از یک حمله بر خاک افکندچند روزی هر که را ایام مهلت می دهد
هر که بی با کانانه نورس تیغ دعوی می کشدبازوی فکرم مرا دستور جرات می دهد