شمارهٔ ۱۸۴
نظر کی مو شکاف از خط آن رخسار برداردکه هر مرغوله اش زنجیر بر پای نظر دارد
به آیینی که مژگان تکیه بر لخت جگر داردبه هر جزء دلم آمیزش آن موی کمر دارد
گران خیزی کند طوفانی خواری عزیزان رادر این دریا زلنگر بیشتر کشتی خطر دارد
سرت را بوسه گاه تیغ می سازد تن آراییکه بر سر ابلق مقراض شمع از تاج زر دارد
مکش تیغ زبان خویش را بر مُهر خاموشیکه اینجا بیشتر شمشیر آفت از سپر دارد
کسی پوشد نظر از آبروی مردم داناکه چشمش آب مروارید نقصان گهر دارد
سرشکم عرض حیرت می دهد در عین بی تابیزشوخی های تمکین تو رنگی چشم تر دارد
به گلشن صحبت ما بیشتر با لاله در گیردکه برگ عیش از داغ دل و خون جگر دارد
زجولان رم آهو نگاه من چه می پرسیکه نقش پایی از چشم غزالان شوخ تر دارد
نفهمیدست نورس لطف صافی را ز دردآن کسکه از رخسار خوبان چشم بر طرف کمر دارد