گنج

شمارهٔ ۱۷۷

۸ بیت
چو شمع عارضش منظر فروز چشم تر گرددنگه در دیده ام پروانه ی بی بال و پر گردد
در آن دریا که گرداب بلا جمعیتش باشدکمند وحدت کشتی نشین موج خطر گردد
مکن کوتاه دست از دامن نحسش که در دولتکف اهر دعا تیغ حوادث را سپر گردد
نیابی آبرو تا خویشتن را وا نمی بوسیسرشگ از بوسه ی مژگان در گوش اثر گردد
به دریا عکس یاقوت لبش تا پرتو اندازدصدف را اشک حسرت در دل از آب گهر گردد
مرا شیرین دهانی تلخ کام زهر غم داردکه در کف خانه ام ازحرف لعلش نیشکر گردد
رگ نایاب جان را در دل سیماب پردازمخیال سایه ی مژگان شوخش نیشتر گردد
ز ابر فکرتم نورس ترشح های معنی رااگر باشد صدف دل سینه دریای گهر گردد