شمارهٔ ۱۷۶
در چمن چون شبنم افشانی بر آن رخسار کردصبحدم سرو مرا از خواب گل بیدار کرد
آتشم در جان به گلشن خنده ی گل می زندیوسفم دل را کباب از گرمی بازار کرد
نقش شد حرف ترحم بر عقیقش چون نگیندر دل جانان خراش ناله از بس کار کرد
آب و تاب شعله حسنی به عکس مدعاگریه آتشبارم از دل ناله دریا بار کرد
آن که انشا کرده از دریای گل طوفان حسنبلبلان را همچو کشتی غنچه منقار کرد
نشأه ی وصلش نصیب از دور گردی های ماستاز شکستن توبه می در جام استغفار کرد
خویش را چون دید گلچین از بهار وصل یاررقص نکهت رنگ گل برطرف آن دستار کرد
می زند موج پری تالاب دیوانخانه امبلبل افکار مرا دیباچه ی گلزار کرد
بادل صد چاک شمشیر دو دم هرگز نکردآنچه در هر مطلبی با من لب اظهار کرد
نورس از پست و بلندش بسکه در دل عقده داشتراه ناهموار دولت را به خود هموار کرد