شمارهٔ ۱۷۵
مهیای نماز آن مه چو در مسجد درون آیدبه رنگ سجده ی تیغ از رکوعش بوی خون آید
زخال نیلی لیلی نگاهی همچو نیلوفرزمژگان موج سیلاب سرشکم نیلگون آید
سواد آب حیوان از خط ظلمت شود روشنخط عمرست در چشمم چو زان لب خط برون آید
کنند از سنگ سودا همدمان لوح مزارم راز بس کز مشت خاک تربتم بوی جنون آید
به دست آرد دل فرهاد را از خودنمایی هااگر آیینه شیرین به سنگ بیستون آید
چو از بسیار گویی خفت هر عقل می سنجمدر این میزان کند کم قدر خود هر کس فزون آید
شمارد روز تا شب مردم چشم اختر اشکمچها بر سر مرا از کوکب داغ جنون آید
به هم شد چون نوای شکوه از ناسازی جانانبه نالش در تنم رگها چو تار ارغنون آید
نمی دانم چه رنگین عشوه شیرین کرد در کارشکه بوی عشقی از هر پاره سنگ بیستون آید
جدا زآن گل چو بوی گل ته یک پیرهن باشمدهم تن نورس این کوتاهی از بخت زبون آید