گنج

شمارهٔ ۱۷۴

۱۰ بیت
نگاه از مردمی کی چرخ سنگین دل به ما داردبه خون عالمی چشم مدار این آسیا دارد
محیط حسن جانان جز دل تنگم نمی باشدبه ظرف قطره این دریا زموج فیض جا دارد
ندارد رتبه افتادگی اوج سرافرازیزمین از خاکساری آسمان در زیر پا دارد
تواند چون غبار از افسر شاهان کند مسندبه دامان تواضع هر که دستی آشنا دارد
می لعل و نسیم طره اش اکسیر جان باشدعجب نشو و نمایی دل در این آب و هوا دارد
نگارین پنجه ای شد رهزنم کز دست تمکینشبه خون دل چو مژگان ناله ام پا در حنا دارد
چو مژگانش ندارم کوتهی در موشکافی هاکه چشم از غبار خط آن لب توتیا دارد
زاقبال محبت روی دل هرگز نمی بینداز این آیینه رویان چشم هر کس بر قفا دارد
پی خوابیدن تیغ تو جانها مهد راحت شدطپیدن های دل گر مهد جنبان است جا دارد
بساط روی دل فرش است در سر منزل نورسکه چون آینه از جوهر زمینش بوریا دارد