شمارهٔ ۱۷۳
به سینه ام چو دل داغدار می رقصدبه گوش او گهر گوشوار می رقصد
چو بوی گل که زند موج از نسیم بهارز باده رنگ به رخسار یار می رقصد
صفای حسن پذیرای مشرب شوخیستکه آب در گهر شاهوار می رقصد
سرشکم از مژه شبهای تار در وجدستکه سبحه در کف شب زنده دار می رقصد
مگر در آینه با خود کنی نظر بازیکه چشم مست تو بی اختیار می رقصد
زعارض تو نلغزد چگونه پای دلمگهر بر آینه سیماب وار می رقصد
چو برهمن که به بتخانه در سماع آننگه به نرگس میگون یار می رقصد
به دامن مژه بی تاب شبنم اشکمدر آفتاب رخش ذره وار می رقصد
غبار خاطر از این رهگذر دل داردکه در رکاب تو چون دل غبار می رقصد
کدام سرو روان پای کوب گلشن شدکه غنچه همچو دل بی قرار می رقصد
مگرشنیده چمن بویی از بهار خطشکه خون گل به رگ شاخسار می رقصد
همین نه رقص روانی سرشک من داردبه لب تبسم آن گلعذار می رقصد
کدام شاخ گل از جلوه رنگ شوخی ریختکه همچو نبض پریزاد خار می رقصد
شود سپند سویدای دل به مجمر داغچو شمع سرکش من شعله دار می رقصد
چه گفته اند به ایما مشعبدان نیازکه باز گوشه ابروی یار می رقصد
مگر بهار من آهنگ سیرگلش کردکز اضطراب رگ گل هزار می رقصد
چگونه دل نطپد از تبسمش نورسکه خال کنج لبش چون شرار می رقصد