شمارهٔ ۱۷۰
در جنون تنها نه معمار وجودم سنگ بودچون بساط جوهری اسباب سودم سنگ بود
شیشه سازی های طفل اشک من نرمش نکردپر در این سودا دلت را آزمودم سنگ بود
سوختم از بس که سخت ای سنگ دل در آتشتهمچو رگ دراخگر یاقوت دودم سنگ بود
چون نگردد چون رگ خارا مرا موج نفسنغمه ای تا از دل سختش سرودم سنگ بود
آبروی هر کمالی راز چشم ناقصانتا نهفتم بود گوهر چون نمودم سنگ بود
نرم رویی های مردم کار بر من سخت کرددر نظر موم آمد اما دست سودم سنگ بود
بس که کارم در گره چون خاره سخت افتاده استدر کف از دل عقده ای را گر گشودم سنگ بود
خلعت خارا ز چرخ سنگدل پوشیده امچون قماش شیشه طرح تار و پودم سنگ بود
همچو نقش کوه کن بر سنگ در دشت جنوندر هر از خارا زره بر فرق خودم سنگ بود
زیر سنگ آن دل سخت است نورس دست دلآنچه من در دست بازی های ربودم سنگ بود