شمارهٔ ۱۶۷
جوهر حسن تواز تیغ تجلی دم زدالف چاک چو گندم به دل آدم زد
علم جلوه چو حسن آمد و برعالم زدسکه ی عکس به مرات دل آدم زد
نه همین آه به فراشی راهش دم زدآب بر درگه یادش مژه ی پر نم زد
نه فلک را تل خاکستر پروانه نموددل چو از شعشه ی شمع جمالش دم زد
دل صد چاک به سر پنجه ی گیرایی حسندست در شانه در آن زلف خم اندر خم زد
شمع داغی که به فانوس دل افروخته اندعشق اکسیر کمالی است که بر آدم زد
گرده ی نقش خط و خال که برداشته عشقمشت خاکی است که بر دیده ی نامحرم زد
پیش کج بین به سر طره قسم ها خوردیمدل ما بود که در زلف دو تایش خم زد
آن که بر چنگ دلم ناخن مژگان زده استگفتمش زیر تر آواز برآور بم زد
اسم اعظم چو غمش سجع نگین دل ماستهر که آورد به کف نقشی از این خاتم زد
دل که از حمله ی غم گشته زمین گیر ز عجزبانگ در معرکه ی عشق تو بر ادهم زد
بخیه ی چاک دل افتاد زغم بر رخ کارزخم کاری دم شمشیر تو بر مرهم زد
صبح یا گوهر یکتای تو کرد از بحریندل غمدیده ی ما با دو جهان بر هم زد
نورس از اشک دل و دیده زند جوش بهارگل امید زمژگان ترم شبنم زد