گنج

شمارهٔ ۱۶۶

۱۱ بیت
لعل خفتان چو کند خاک تن خون آلودلاله را داغ کنم از کفن خون آلود
ای خط لعل تو مشک ختن خون آلودجوش تبخال عقیق یمن خون آلود
پشت دستی مگر از جلوه ی گستاخ تو خوردغنچه در باغ نماید دهن خون آلود
در شب هجر تو شمع از مژه ی خونبارمهمچو فصاد نماید لگن خون آلود
تنی از زخم تو هم جامه ی گل می خواهمدر بر میل تو آید بدن خون آلود
گل تصویر ندارد خبر از لطف شمیمبوی یوسف ندهد پیرهن خون آلود
معنی روشن از انکار مکدر نشودسخن آلوده نشد از دهن خون آلود
مژه ام چون خط میگون لب لعل توشددر نظر چهره ی گشای چمن خون آلود
دور از آن یوسف گل پیرهن آید به نظرگلشن از لاله چو بیت الحزن خون آلود
زخمی تیغ زبان را ندهد مرهم سودشسته از آب نگردد سخن خون آلود
نورس از دست جفای تو نماید محضرصبح محشر به کف او کفن خون آلود