شمارهٔ ۱۶۳
عالمی در نشاه می پیچد می مینای صبحجام لبریزی بود خورشید از صهبای صبح
روی کار اطلس افلاک روشندل بوددیده ی پندار تصویرست بردیبای صبح
خار در پا رفته نظاره مژگان را مکنکز گل فیض است رنگین دامن صحرای صبح
ساحل این لُجّه ی فیاض باشد آفتابتا چه باشد آب و تاب گوهر دریای صبح
نیست جز صدق و صفا پیرانه ی روشن دلانآمد این تشریف والا هست بر بالای صبح
نامه ی عصیان سفید آه سحرگاهی کندخط ظلمت محو سازد خانه ی انشای صبح
زیرسنگ خواب غفلت دامن مژگان ماستکرد بخت عالمی بیدار اگر غوغای صبح
از دم پیران گشاید عقده ی کار جوانمی کند خورشید عالم گیری از بالای صبح
عالمی در زیر عطف دامنش آسوده اندبس رسا افتاده نورس خلعت والای صبح