شمارهٔ ۱۶۱
پردهٔ عقل به مستی ندردیم عبثچون قدح دختر رز را نکشیدیم عبث
فارسیفهم نبودهست قزلباش نگاهنمک ترکی آن لب نچشیدیم عبث
لب خاموش تو فریاد مکیدن داردسخن غوری لعلت نشنیدم عبث
پا ز سر ساخته در راه هوس خاک شدیمخاری از پا به ره دل نکشیدیم عبث
به رگ خامی ما داشت جهانی پیوندما در این میکده چون باده رسیدیم عبث
در گلستان جهان از ثمر نخل حیاتهر چه چیدیم خطا هر چه نچیدیم عبث
مرگ بیچاره کند یک نفس افلاطون راما به قفل در هر چاره کلیدیم عبث
کعبه یک سنگنشانیست چو از جادهٔ عشقما ره بادیهٔ عقل بریدیم عبث
میخ دوزیم بخار غم دنیا شب و روزدر چمن ما می و شاهد نچمیدیم عبث
مهد آسایش ما دام گرفتاری بودما ز آرام دل خویش رمیدیم عبث
در جگر ناوک آه از تو شکستیم خطااز دل این رشتهٔ پیوند بریدیم عبث
سر دلجویی ما نیست بتان را نورسما به خون جگر خویش تپیدیم عبث