گنج

شمارهٔ ۱۶

۱۶ بیت
برق حضور شد نفس آشنا مراکو بیخودی که از همه سازد رها مرا
از چرخ و آفتاب‌شناسای حق شدمراهی نموده‌اند به بانگ درا مرا
مدّ حیات مُهر خموشی است بر لبمچون شمع سوخت رشته‌ی جان ماجرا مرا
چون شمع سوخت رشته‌ی جان ماجرا مراانداخت در قفس گل برگ و نوا مرا
سررشته‌ی رهم چو سنگ نشان گُم استبر تار جاده است گره نقش پا مرا
بیماری‌ام چو چشم بتان عین صحت استبی‌درد وانمود به مردم دوا مرا
محو غبار دیده‌ی کحل‌الجواهر استای کاش از نظر فِکَند توتیا مرا
حیوانی‌ام ز صافی باطن زیاده شدآیینه‌وار محو نماید جلا مرا
بر خوان عشق مشرب آتش گرفته‌اماز سوختن زیاده شود اشتها مرا
گنج روان ز فیض قناعت نصیب شدچون صبح مس طلاست از این کیمیا مرا
بی‌پرده نقش آینه از سادگی نشستمطلب نگار شد دل بی‌مدّعا مرا
در چشم خویش عینک مینا شکسته استهر دوربین که خست به سنگ جفا مرا
شد خُرد دانه‌ی دل خصم از غبار مندر گرد بوده است مگر آشیان مرا
چون چشم یار قبله‌ی اهل نظر شدمدارند مردمان به دو دست دعا مرا
تسلیم کرده‌اند به من ملک بی‌زوالشاهی نصیب شد به مقام رضا مرا
چشم عنایتی چو ندارم ز عمرو و زیدنورس دهد مراد دو عالم خدا مرا