شمارهٔ ۱۵۹
زلف مشکین عقده اش هم دام دل هم دانه استچشم خوش کیفیتش هم باده هم پیمانه است
هم ز داد او توانگر هم زبیدادش خراباین دل صد چاک هم گنج است و هم ویرانه است
غفلت و آگاهی اینجا باده ی یک ساغرندخلوت تنگ دلم هم کعبه هم بتخانه است
چون رم و آمیزش نظاره اش با چشم مستیادش از شوخی به دل هم خویش و هم پیکانه است
بس که از گرد هوس پاک است و صد چاک از جفاستدل به دست یار هم آیینه و هم شانه است
تا برافروزد شود چون برق گرم اضطرابدل به بزم و صل هم شمع است و هم پروانه است
غفلت و اسباب غفلت مستی یک باده انداعتبارات جهان هم خواب و هم افسانه است
هر که نورس این غزل را می کند فکر جوابمی توانم گفت هم فرزانه هم دیوانه است