شمارهٔ ۱۵۸
نه فلک یک رقم از فرد شناسایی توستمهر و مه عینکی از چشم تماشایی توست
گوهر آیینه ی خودبینی دریا باشدچشم حیرت زده مراه خودآرایی توست
برگ برگی که در این باغ به هم نیست شبیهفرد میزان شده ی دفتر یکتایی توست
کی سر از دایره ی خط تو پیچد نگهماشک چون سلسله بر پای تماشایی توست
سیر بی جنبش افلاک ندارد کوکبقطره ی اشک من از منبع جویایی توست
بی توجه نشوند آیینه ها مظهر حسننقش ادراک دل از لطف پذیرایی توست
فاش این راز شد از آهن و از مغناطیسزور هر جذبه ای از دست توانایی توست
کرده ای قلب شکن خیل خط و خال از حسنشأن هر معرکه از طرح صف آرایی توست
پیچ و تاب دل نورس به تمنای وصالسایه ی سلسله ی زلف چلیپایی توست