شمارهٔ ۱۵۶
محبت را اساس استواری استهوس سر در هوای پاچناری است
مرا بی لعلِ آتشرنگ جانانبدخشی اشک و دود دل بخاری است
به صد شوخی دل از من برد بازیبگو کار تغافل بردباری است
تو پرکاری به کار دل نیاییز دلجویی همین زخم تو کاری است
نگویم در لباس از من بری دلقبا در بر ترا دایم شکاری است
گریبان گر ترا دشت بیاضی استلب از قندی سواد زلف تاری است
حظت شامی، نبات لعل مصرینقابت مغربی، کاکل تتاری است
کمر چینی، بناگوش تو رومیدهان رازی، تبسم شهریاری است
مرا آه دل آذربایجانی استنه مژگان جیب و دامن رودباری است
چه پرسی از دل آوارهٔ منغمش کوهی نصیبش از تو خواری است
ز نورس بیسخن این تازه ترکیبجواب نکتهٔ ایران مداری است