شمارهٔ ۱۵۴
صبح آن مَهَم در آتش ناز و عتاب سوختاز گرمی زیاده مرا آفتاب سوخت
چون شمع آه جوش شرر زد ز دیده اشکاز بس که تند آتش دل گشت آب سوخت
گردید آب بس که دل از تاب عارضشچون شبنم از مصاحبت آفتاب سوخت
شد تند و از حجاب برآمد نگاه یاراز بس که بر فروخت عذارش نقاب سوخت
زد شعله ام به پرده ی چشم تر از نگاهبرقی نمود جستن و چندین سحاب سوخت
زان نوبهار بس که مرا شعله در دل استدر ساغرم چو لاله احمر شراب سوخت
زد شب زبانه اخگر داغ از شهاب آهمغزم در استخوان چو گل ماهتاب سوخت
یارب چه فتنه دختر رز با تو ساز کردکز آتش شراب دلم چون کباب سوخت
از من سوال کرد چو وجه سلام خویشبر لب مرا ز شعله ی خویش جواب سوخت
در بوته ی گداز به بازی مَهَم فتاداز دستبرد گنجفه آن آفتاب سوخت
نورس شب از خیال به افسانه ی وصالرفتم که چشم خویش کنم گرم خواب سوخت