گنج

شمارهٔ ۱۴۹

۸ بیت
بس که در دل آب حیوان لبش خون کرده استزنده رود دیده را هم چشم جیحون کرده است
در غبار خاطر از حیرت فرو رفتم به خاکتا زگنج آیینه را حسن تو قارون کرده است
از شمیم سنبل خطش به گلشن عندلیببوی گل را از حریم باغ بیرون کرده است
جوهر آیینه از عکسش رگ یاقوت شدبا تبسم تا چها آن لعل می گون کرده است
شرم حسنش غنچه می سازد گل خورشید راچون شفق تا چهره را از باده گلگون کرده است
می کشد از ضعف در بر سایه ی مژگان مرابس که چشم یار بیمارم به افسون کرده است
سرمه گون شد روزم از چشمی که شوق دیدنشعکس لیلی را نگه در چشم مجنون کرده است
نورس امشب در سواد سینه بر هفت آسمانناله ام با آه تمهید شبیخون کرده است