گنج

شمارهٔ ۱۴۷

۷ بیت
بس که گندم گون من آدم سرشت افتاده استدل ز دام اختلاطش در بهشت افتاده است
نیست بی حسن عمل از رحمت آرایش ترامی کند مشاطه رم از هر که زشت افتاده است
هر که را از جان آگاهی بود قالب تهیچار پهلو بر زمین دایم چوخشت افتاده است
نه امید پرورش نی برگ سر برگردنمدانه ی چندم که بر اطراف کشت افتاده است
قرب حق آخر نصیب از راه دوری شد مراکعبه ی عاشق در آغوش کنشت افتاده است
دوزخ جمعیتم می سوزد ای یاران امانگوشه ی تنهایی من چون بهشت افتاده است
در گلویم باده می ریزند نورس گلرخانچون خط ساغر همینم سرنوشت افتاده است