شمارهٔ ۱۴۶
امشب از شمع جمالش بزم چشمم روشن استخار مژگان را گل خورشید در پیراهن است
درچمن بی سایه ی شمشاد رنگین جلوه اشخنده ی گل آتش غم را نسیم دامن است
چون رود بیرون زگلزار آن بهار رنگ و بوغنچه با منقار بلبل همزمان در شیون است
از ملاحت تا لب لعل تو آیددر خیالخنده ی زخم دل ما در نمک افشاندن است
تا ز تاب آن کمر چون مو ضعیف افتاده امنقش پای مور در چشمم چون چاه بیژن است
ترک اسباب تعلق کن که در معراج قربپای همت لنگ عیسی را زخار سوزن است
گوهری باشد صدف پروده ی دریای دلقطره ی اشکی که غم را تکمه ی پیراهن است
می فروزم بهر دیوانخانه شبها شمع فکرگفته ام تا مصرع تندی چراغم روشن است
بی قراری های ما نورس نه از دلبستگی استهر طپیدن بر دو عالم آستین افشاندن است