شمارهٔ ۱۴۲
زخم ناسور مرا صبح قیامت مرهم استبر گل داغ دلم خورشید محشر مرهم است
از نغلطیدن کمر با کوه دارد اتحاداز نرنجیدن اساس دوستداری محکم است
عیب جاهل یک قلم رسوا چو موی خامه استبی سخن حسبُ الرَّقَم در حرف نادان مُلزَم است
کس ندارد دوست بر من چو سلیمان زین نگینمهر خاموشی مرا بر لب چو اسم اعظم است
کم به کار خویش از پر کاری خود آمدیمبیشتر چیزی که میآید به کار ما کم است
رفته و آینده را کیفیت این ساغر دهدچشم دل اصحاب عبرت را به از جام جم است
سر ز خطّ کار من بیرون نیارد هیچ فردچون خط مجنون ز سودا بس که کارم در هم است
دیدهام پر فصل فصل انواع هر جنسی که هستآنچه را من دیدهام در دور خود کم آدم است
مستقل نورس ندیدم یک تن از اقلیم عقلدیدهام در هند سودا هر گدایی خرّم است