گنج

شمارهٔ ۱۴۰

۱۵ بیت
تند از برم چو آن مه ابرو کمان گذشتتیر شهاب آه ز هفت آسمان گذشت
پیری رسید و تند ز من آن جوان گذاشترویم به چلّه کرد چو تیر از کمان گذشت
در وصل حسرتم ز جدایی زیاده بودبر من بهار عمر چو فصل خزان گذشت
زخم نویی است در نظرم زان هلال تیغچون حرف تازه بود مرا بر زبان گذشت
از سایه بیستون به زمین طرح می‌کنمآن شوخ جلوه بس که ز من سرگران گذشت
ایام عمر قافله‌ی راه مدعاستآگه دمی شدیم که این کاروان گذشت
دیوان عمر یار و غزل جلوه‌های شوخاز شاه‌بیت مطلع لب چون توان گذشت
ایام زندگی که بهار وجود ماستبشنو به این لطیفه که گویم چسان گذشت
یک روز همچو گل به تبسم گشود لبروز دگر چو بوی گل از گلستان گذشت
آماده‌ی عدم چه کند شان همین بس استبر شان کس نشانه که از باب شان گذشت
آنجا که آب حادثه از سرگذشته استچیزی کز آن تو را گذراند همان گذشت
باشد محال کز ته نان بگذرد خسیسخورده است نیشکر چو ز حلقش سنان گذشت
از آسمان چرا به زمین صلح می‌کنندکی دل دهد به صدر چو کس ز آستان گذشت
از هفت قله‌ی تن خاکی گذشته‌امنورس تهمتن است کز این هفت‌خوان گذشت
دستی به هم رسان که زنی پنجه با سپهریا پای وحشتی که ز خود هم توان گذشت